وقتی داشت از ارنست همینگوی حرف میزد، بی مقدمه فکرم به این سمت رفت که واقعا فرق من با یه گونی سیبزمینی چیه؟
بعدش به ذهنم رسید که شاید قد یه کسی که دردش بتونه هنر خلق کنه درد کشیدم، و تصمیم کبرا گرفتم که اسم اولین داستان کوتاه جدیمو بذارم نهال سیبزمینی.
این اشاره به یکی از جالبترین خاطرات زندگیم و سوتی کسی داره وگرنه میدونم سیبزمینی نهال نداره.
وقتی داشت در باره ی ویلیام فاکنر و اشتاین بک حرف میزد، یه متن داشت تو ذهنم شکل میگرفت.
جالب این جاست که تمام حرفای استادو هم میشنیدم، درک میکردم و به خاطر میسپردم، درست انگار که مغذم به صورت مساوی داره روی 2 بخش فعالیت میکنه.
الان یادم افتاد چرا خودمو با گونی سیبزمینی مقایسه کردم!
کلمه ی گونی سیبزمینی رو چند هفته پیش استاد بیات گفته بود، البته نه در باره ی من، ولی گاهی ذهنم چیزای نا مربوط رو میچسبونه به هم.
دیروز یادم افتاد جز اون خودکار کزایی که بعد این چند ماه تصمیم گرفتم خودم استفادش کنم یعنی در واقع همراهم نگهش دارم برای وقتایی که ممکنه لازم بشه، یه خودکار دقیقا مثل اون و بدون هیچ نشونه ای روش دارم و امروز همش داشتم فکر میکردم که اون خودکار دوم چرا این قدر برام غریبست و یادم نمیاد کجا خریدمش!
بعد یادم افتاد که وجودش رو کلا تو خواب دیدم.
تقریبا یک سال میشه که وقتی قاتی میکنم و دلم میگیره، یه جورایی افسرده میشم، خواب و بیداریم با هم قاتی میشه.
*از همه چیز خسته ام، ه مه چ ی ز...
برچسب:
نویسنده: النا میرزاپور